دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

آتش تند آگاهی

در یکی از اسطوره های یونانی آمده است که پرومته انسان را از گل آفرید و آنگاه موهبت های بسیار به او ارزانی داشت . انسان نخست اندکی بهتر از چهارپایان بود ، مخلوقی بینوا که کم می دانست ، از گیاه و گوشت خام تغذیه می کرد و کمترین آگاهی از دارو و درمان نداشت . لیکن پرومته ، به او هنر و روش زندگی اموخت ، به او یاد داد که خانه تو ابزار بسازد ، شخم بزند ، بکارد ، درو کند و خرمن بکوبد . اما کارها به کندی پیش می رفت زیرا آتش ، این کمک هنوز در اختیار انسان قرار نگرفته بود .
انسان بدون آتش ، که همان آگاهی است، می بایست همچنان گوشت را خام بخورد ، و ابزار تنها از سنگ ساخته شود ، نان پخته نمی شد و خانه در زمستان گرم نبود . و اما زئوس ، خدای خدایان ، فرمان داد که انسان هرگز اجازه ندارد از آتش بهره بگیرد .

پرومته بر خلاف این فرمان ، به سوی قله آلپ ، جایی که می توانست شاخه چوبی خود را به چرخ طلایی ارابه خورشید نزدیک کند ، روان شد . به محض آنکه به انجا رسید و آتش گرانبها را بر سر شاخه چوب گیراند ، شتابان به سوی پایین کوه ، تا عمق دره ، پایین آمد پشته ای از چوب فراهم آورد و آن را با آتش همراه ، برافروخت .
انسان آرام و سربزیر به تدریج به زمین مسطحی که پرومته نخستین شراره آتش را برافروخت ، نزدیک شد و از حرارت آن لذت برد یکی از آنان برای نشان دادن میزان شعف خود به پرومته ، به بلندترین و روشن ترین لهیب آتش بوسه زد ، تا که لبانش سوخت و خود را پس کشید اما کارهای زیادی در پیش بود که باید انجام می گرفت .

با طلوع خورشید ، پرومته آموزش استفاده از آتش را به انسان آموخت که چگونه گوشت طبخ کند و نان بپزد و مفرغ بسازد و آهن گداخته کند؛ تا از آن ها شمشیر و خیش و ... بسازد . هر کجا که به اتش نیاز بود ان را بیافروزد . اما زئوس ، از این نافرمانی مطلع شد و دانست موهبتی را که از انسان دریغ داشته تا او را در اسارت نگاه دارد ربوده شده و در اختیار انسان قرار گرفته است.

پرومته را به نزد خود خواند : "تو از فرمان من سرپیچی کردی ... آیا چیزی مانع آن خواهد شد تا تو که آتش این موهبت الهی را به انسان بخشیدی ، به ژرفای زمین روانه و انسان ، این حشره ی پست را نابود سازم ؟"
پرومته پاسخ داد : "زئوس ، من به خوبی اگاهم که چه بیرحمانه مرا به سبب عملی که انجام داده ام به کیفر خواهی رساند . اما تو نیز قادر نخواهی بود انسان را ، از آتش ، موهبتی که از سوی روحی ابدی به او ارزانی شده ، محروم سازی."
خشم زئوس هولناک بود . با غرش تندر ، دیوهای زئوس ، توانایی و زور ، پرومته را اسیر کرده و با غل و زنجیری که نتواند پاره اش کند ، به صخره ای در کوهستانهای کناره شرقی جهان به بند کشیدند."این مکانی است ابدی برای تو که جسورانه از فرمان من سر پیچیدی ترا سرمای برف زمستانی و حرارت خورشید تابستانی خواهد سوزاند ، هر صبح عقابی تیز چنگال جگرت را خواهد درید و هر شب جگرت خواهد رویید و صبح بعد مجددا همان درد و رنج را خواهی برد."
پس دو دیو زئوس، توانایی و زور ، پرومته را با زنجیری سخت به صخره ای محکم بستند عقاب همان کرد که زئوس فرمان داد. آوای دردآلود پرومته ، ناشنیده از سوی انسان ، در ستیغ کوهستان پژواک می یافت.

سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹

سوختن ما دراین گوشه ی دنیا

این مطلب مال من نیست...نمی دونم کی نوشته... اما هرکی نوشته حرف دل من و ما را زده... توصیه می کنم از دستش ندهید.
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی.
شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم" نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند.
از دیفتری میترسیدیم... از وبا... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را انگشت میکنیم...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری
شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود...رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند
معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیستدر این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...
در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟

یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

نیایش

در وبلاگی خواندم:

ای خداوند مهربان
تو بر ما همه چیز ارزانی داشتی ولی تو را فاحشه نخواندیم !
تو بر همگان مهر ورزیدی ولی تورا هرزه نخواندیم !
پس چرا به بندگانت که چون تو رفتار می کنند اینگونه نظر داریم ؟

چهارشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۹

دین برای کدام دنیاست؟ (دکتر سروش)

" مکتب و مسلک خواه آسمانی باشد، خواه زمینی بالاخره مغز موجوداتی زمینی آنرا فهم می کند و دست آدمیان خاکی بدان عمل می کند. و همین زمینی بودن است که چنین آفت آفرین است. "

دین سه بخش دارد: فقه، اخلاق و اعتقادات
بخش فقه دین، کاری حداقل می کند. یعنی نه طهارت فقه برای تامین بهداشت کامل است و نه قضات و دیات حداکثر کار لازم برای پیشگیری از جرم انجام می دهند. این احکام را حتی اگر برای دنیا هم بدانیم بازهم باید آنرا حداقل کاری بدانیم که برای دنیا باید کرد و لذا حداکثرش باید برنامه ریزی عقلایی بکنیم. ازین گذشته فقه اگر هم به فرض، حداکثری باشد، بازهم غنای حکمی دارد نه غنای برنامه ای. دادن راه حل و برنامه ریزی از علم بر می آید نه از فقه. حل مشکلات اجتماعی مثل اعتیاد و بیکاری و تورم به عهده و در توان فقه نیست. فقیه موضوع آفرین نیست، بلکه پس از تولد موضوعات حکمش را می دهد.

بخش اخلاق دین که بخش بسیار مهمتر آن است، صد در صد اخروی است. بلی آدمیان صالح، دنیای آرامتر و زندگی آسوده تری هم خواهند داشت، اما پارسایی دینی بالذات برای آن نیست که رفاه این جهانی بیشتر شود بلکه برای آن است که نفس مزکا و مهذب شود و آدمی به خدا نزدیکتر شود. فقط در این حد و معناست که می گوییم دنیا محصول فرعی آخرت است و دین و سیاست هم فقط به این معنا و در این حد به هم گره می خورند و پیامبران در اصل برای آباد کردن آخرت آمده اند.

بخش اعتقادات دینی (عقیده به خدا و معاد و نبوت ) مهمترین نقششان پشتوانه بودن برای اخلاق و عمل مومنان است. به هیچ وجه درست نیست ادعا کنیم که مجموعه پیامبران آمده اند تا بگویند خدا را بپذیرید تا پیشرفت دنیوی نصیبتان شود.
نتیجتا آنکه دین را برای سعادت آخرت باید خواست که در اصل برای آن آمده است. امور دنیا را هم باید تدبیر عقلایی کرد. در پی اثبات این هم نباید بود که با دین دنیای آبادی بدست خواهد آمد.

دوشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۹

کهریزک ناصری نوشته ی مسعود بهنود

در دوره ناصری که پاتخت بزرگ شد و آب کرج را آوردند، برج و باروئی یافت، دفتر عبور و مروری، نظم روزانه را عسس برقرار می کرد و شب ها شبپا بود و شبگردها، هر وزیری هم طویله ای داشت و هر صاحب شان و مقامی هم، و طویله نه جای نگاه داشتن اسب و الاغ، بلکه محبس بود، تا کنت مونت فرانسوی را استخدام کردند، سرهنگ فرنگی آمد و شد رییس نظمیه و برای اولین بار تشکیلات پولیس را راه اندازی کرد. برای افتتاح شاه خودش دو بیتی گفت پولیس را با تدلیس و تلبیس قافیه کرد و بر سر در اداره مرکزی پولیس خوش خط نوشتند، لباس همشکل دوختند و نظمی به شهر دادند از جمله زندان ها را در بستند به جز طویله نایب السلطنه.
در فرمان همایونی آمده بود که "بنا به استدعا، طویله شاهزاده والا نایب السلطنه دست نخورده بماند". در همان فرمان نوشته آمد که این طویله برای کسانی است که امر جهان مطاع ملوکانه مقرر می شود "در طویله باشند تا فضولی نکنند، حرف یاد رعیت ندهند، چشم و گوش رعیت را باز نکنند. شبنامه ننویسند، ژلاتین کاری نکنند، اوراق ضاله نگاهداری نکنند و... " کنت وقتی از شاه پرسیده بود چرا طویله کامران میرزا بماند، به زبان خودشان فرموده بودند این سهم دارالحکومه است. کنت که تازه داشت فارسی یاد می گرفت، به زحمتی پرسیده بود صغم الحلومه. شاه هم شنگولی کرده و گفته بود بله همان صغم الحلومه، مثل راحت الحلقوم خیلی هم پائین دادن راحت است. و بعد هم خنده فرموده بودند. کنت هم دیگر هیچ نگفت و این سخن از وی ماند که طویله کامران میرزا صغم الحلومه است. بعد هم همه جا از این محبس به عنوان "صغم الحلومه" یاد می شد.

بعد از آن مصیبت که در سنه 1313 بر سر قاجار آمد در میان پیران این قوم شایع بود که منیر السلطنه عروس شاه [ همسر نایب السلطنه حاکم تهران] یک ماه قبل از مصیبت به خواب دید که همه شهر شده طویله نایب السلطنه و از هر طویله شعله ای برپاست. منیرالسلطنه زنی با خدا بود و دلش لرزید و معلوم نشد چه در سرش افتاد که نذر کرد شب های جمعه به تعداد کسانی که در طویله حبس بودند یک کاسه آش و یک کیسه خرما ببرند و بدهند به محبوسین طویله. همان جا که می گفتند مشکل از آن بتوان جان سالم به در برد.
میرزا رضا عقدائی از جمله محبوسان طویله نایب السلطنه بود که دو بار از آن جا جان به در برد. بار اول تعهد سپرد که زبان درازی نکند و "من بعد اگر پشت سر شاهزاده لغز گفت دو مقابل حبس بکشد به اعمال شاقه هم". بار دوم وقتی بود که عریضه نوشت به هر جا و از جمله به پیشگاه همیونی. عارض شده بود که نایب السلطنه و اذنابش به قدر صد و هجده تومان شال و ترمه از او برداشته اند و دین خود را ادا نمی کنند و جواب سر بالا می دهند و با هر مراجعه سر می دوانند". همان شب قزاق های حکومتی ریختند و میرزا رضا را دست بسته بردند و در سه ماه او را انداختند ته طویله. ته طویله جائی بود تاریک که محبوس در آن به انفراد در پستوئی به غل بسته می شد و زیر اندازش کاه بود و روزی چند بار از دریچه بالا نوکرای نایب السلطنه ته مانده غذای مطبخ شاهزاده را می ریختند پائین که محبوسین بخورند. با این همه در هر زمستان نیمی از محبوسین طویله جان می دادند.

میرزا رضا در صغم الحلومه جانش به لب رسید، و هر روز مرگ از خدا می خواست تا زمانی که از همان دریچه شنید زنش آمده و طلاق می خواهد. زن گریه می کرد که این یتیم مانده نان ندارد بخورد، آزادم کن که بروم زیر یک سقفی که دست کم شکم این را سیر کنم. خون در رگ های میرزا به جوش آمد با فریاد به زن گفت تا فردا ظهر مجال بده می آیم و نان می آورم. و همین که مطمئن شد زن و بچه اش رفته اند شروع کرد به فغان و زنجیر زدن، آن قدر کرد که یکی از دوستاقبان ها با شلاق آمد و همان جا بود که میرزا رضا گفت محضردار بیاوریم مهر کنم که طلبی از نایب السلطنه ندارم بعد هم مرا ببرید پابوس که از هر چه نوشتم و گفتم توبه کنم.

گرچه کار بدان سادگی نبود اما فردایش او را از طویله بیرون انداختند. وقت رها کردنش به تعداد تومان هائی که طلبکار بود به او پس گردنی و اردنگی زدند. نه به آرامی بلکه به دستور هر اردنگی چنان بود که مرد سکندری می خورد و در پس هر سکندری سرگیجه داشت. و بعد هم تا خودش را به حمام پشت خندق انداخت که می دانست بو می دهد از فرط چرک و کثافت بارها زمین خورد رهگذران سکه ای پرتاب می کردند به این هوا که غشی است.

میرزا رضا ده روز بعد خودش را در جاده دید رفت به تبریز و بعد با چه بدبختی به بادکوبه و با کشتی به استانبول. برای زیارت سید جمال الدین اسدآبادی. در راه بارها قصه خود را برای همراهان گفت و هم قصه سید جمال را که در تهران هر روز هزار هزار مردم به زیارتش می رفتند اما همین نایب السلطنه داد سوار الاغش کردند و با لباس پاره نفی بلدش کردند و حالا در هفت کشور سلاطین به دستبوسش می روند و در شاه نشین جایش می دهند.
و همان جا از زبان سیدجمال الدین شنید که گفت کسی که ظلم را به هر بهانه تحمل کند عذابش به اندازه ظالم است. آنکه ظلم عیان ببنید و ساکت بماند در عقوبت ظالم شریک است.

چند هفته بعد میرزا رضا به ایران برگشت و در زاویه شاه عبدالعظیم منتظر شاه ماند. شب جشن های قران رسید و انتظار او سر آمد.
فردایش که باید جشن های پنجاهمین سالگرد سلطنت ناصرالدین شاه برقرار می شد پایه های آتش بازی در این سو و آن سوی پاتخت وامانده بود، امین السلطان جسد شاه را خوابانده بود در سرسرای ورودی کاخ، در را بسته و کلید را در جیب جلیقه گذاشته بود، به ساکنان حرم که شیون سر داده بودند نهیب زده که می خواهید آشوب شود بریزند سر به تن هیچ کس نگذارند. و میرزا رضا را هم داده بود به زنجیر کشیده در کنار پله های منتهی به ایوان تالار، که کسی نتواند با وی سخن بگوید. و در عین حال مراقب بود کسی صدمه ای به او نزند تا شاه تازه بیاید و فرمان بدهد. تمام شب را او و شاهزاده درویش صفاعلی ظهیرالدوله همان جا قدم زدند یا نشستند، و از بی اعتباری جهان حکایت ها گفتند و شعرها خواندند.

به اولین بازجوئی ها مشخص شده بود که میرزا رضا از کجا آمده و تحت تاثیر چه کس به این خیال شده و سرگذشتش چه بوده است. ظهیرالدوله وقتی شرح ظلم هائی را شنید که بر میرزا رضا رفته بود سری جنباند و همچنان که تسبیح می انداخت پی در پی گفت نکنید آقا نکنید. در چهلم روز حادثه در خانقاه وقتی یکی از جمع دراویش رسید با مولائی گفت و پرسید چه آمد بر سر ملوکانه، ظهیرالدوله دستی به سبیل خود کشید و گفت هیچ صغم الحلومه گلوگیر شد، راه نفس بست.

پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹

راز خوشبختی


بیشتر مردم از این موضوع بی خبرند

که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم. پس نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقا آنچه را که می خواهی درخواست کنی. اگر تقاضای تو مبهم باشد، آنچه بدست می آوری همان قدر درهم و برهم است.


اگر حداقل را بخواهی، حداقل را بدست خواهی آورد.

شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

داستان واقعی هولوکاست


« Eva Mozes Kor » نام آشنايي است براي کساني که از آشويتس شنيده اند. ۶۱ سال پيش مردان مسلح « اوا - و ميريام » خواهران دوقلوي دهساله يهودي را به همراه خانواده شان در واگنهاي مخصوص حمل چهارپايان جاي دادند. واگنهايي مملو از انسان ، آدمياني که بزرگترين آرزويشان قدري هواي قابل تنفس در قفس متحرک پولاديني بود که به سوي مرگشان مي برد.
« اوا » و همه مسافران ديگر از مقصد قطار هيچ نمي دانستند ، قطار گاه گاه مي ايستاد و باز به راه مي افتاد. جايي ميان ظلمات شب و طلوع خورشيد ، قطار از حرکت ايستاد ، درب واگنها را گشودند. نورافکن ها - بينايي را از چشمان وحشت زده اي که ساعتها به تاريکي واگن خو کرده بود ، ستاند . کسي چيزي نمي ديد . « اوا موزز کر » به ياد مي آورد که کساني به زبان آلماني فرياد مي زدند: Raus! Raus! Schnell! Schnell ! « بريزيد بيرون - سريع سريع!»

اوا و ميريام ، دوقلوهاي دهساله يهودي ده دقيقه بعد مادر ، پدر و دو خواهر ديگرشان را براي هميشه از دست دادند. نخست از پدر و خواهران جدا شدند و لحظه اي بعد افسر اس اس مادر دو قلوها را نيز به زور و با کتک کنار کشيد.
دوقلوها تنها ماندند، تا اندکي پس از آن که اوا و ميريام را با کارواني از شانزده جفت دوقلوي ديگر به راه انداختند . نازيها کودکان را نخست برهنه و مويشان را کوتاه مي کردند. آنان را شسته، ستاره سرخي را روي لباسشان به علامت گذاشته، بازويشان را خالکوبي مي کردند. دوقلوها سرانجام به قسمت مخصوص دوقلوها در آشويتس منتقل مي شدند، سوله يا ساختمان بزرگي که مملو از صدها کودک دوقلوي یک تا سيزده ساله بود. و اين همه تازه آغاز داستان دوقلوهاي آشويتس يا دوقلوهاي دکتر منگله( Mengele) است .

هر روز صبح ، در هواي برفي يا آفتابي ، دوقلوها در برابر ساختمان بزرگ به صف و آمار گيري مي شدند ، گاه دکتر « يوزف منلگه » نيز در حضور و غياب صبحگاهي شرکت داشت. بسياري از دوقلوهاي کم سن و سال از پزشک جوان و خوش سيمايي که هميشه جيبهاي پر از شکلات داشت ، نمي ترسيدند. نازيها کودکان و زنان يهودي اي را که با قطار به آشويتس منتقل مي شدند ، به فاصله چند ساعت پس از ورود به اتاق گاز و کوره هاي آدم سوزي مي فرستادند. دوقلوها از اين قاعده مستثني بودند. آنان مي توانستند با لباس خود رفت و آمد کرده و کسي آنان را مجبور به کارهاي سخت و طاقت فرسا نمي کرد. آنان حتي حق بازي داشتند.

دکتر يوزف منلگه از شاگردان پروفسور « اوتمار فن فرشوئر » پزشک و پژوهشگر آلماني علاقه مند به « ژنتيک و طب خصوصيات ارثي»بود. پاکسازي نژادي يهوديان فرصت آزمايش بر روي نمونه هاي زنده انساني را براي نخستين بار در اختيار دکتر منلگه قرار داد. اس اس تحقيق مربوط به خصوصيات ارثي را براي پاکسازي نژادي اروپا از يهوديان ، اقوام غيرآلماني، کوليها و رنگين پوستان بسيار ضروري مي دانست و به همين خاطر دست دکتر منگله را در انتخاب و آزمايش بر روي نوزادان و کودکان دوقلوي يهودي باز گذشت.

برخي از آزمايشات منگله از اين قرار بود :- انتقال خون :‌ منگله مقدار بسيار زيادي از خون نوزاد يا کودک مورد آزمايش را به بدن خواهر يا برادر دوقلويش تزريق مي کرد، مدارک و شواهد نشان مي دهد، بسياري از دوقلوها بدليل برخورداري از گروه خون متفاوت به سرعت از بين مي رفتند.
- چشم آبي نژاد آريايي :‌ منگله مواد شيميايي يا رنگي متفاوتي را در عنبيه چشم دوقلوها به صورت همزمان تزريق مي کرد تا رنگ چشم آنان را تغيير دهد. تزريق اين مواد به عفونت شديد ، کوري و مرگ کودکان مي انجاميد.
- دکتر منگله علاقه خاصي به تزريق مواد ناشناخته با ادوات ضدعفوني نشده در ستون فقرات کودکان داشت.عامل بيماريهايي نظير تيفوس و يا سل عمدا به بدن يکي از دوقلوها تزريق مي شد ، پس از مرگ کودک بلافاصله خواهر يا برادر دوقلويش به قتل مي رسيد، تا دکتر منگله دو جسد را به طور همزمان کالبدشکافي کرده، نتايج حاصل از مقايسه بدن سالم و بدن آلوده به بيماري را مکتوب نمايد.

- جراحي و پيوند اعضاء، منگله آزمايش قطع اعضاي بدن و پيوند آن به دوقلوي ديگر را بارها و بارها تکرار کرد. همچنين اين آزمايشات در برخي موارد صرفا بر روي يک کودک انجام مي شد. موشه اوفر يکي از معدود کودکان بازمانده از آزمايشگاه منگله چنين مي گويد:‌ « يک روز برادر دوقلوي من يعني تیبی را براي عمل بردند ، دکتر منگله از همان روز اول به تيبي علاقه بيشتري نشان مي داد ، دليلش را هيچوقت نفهميدم ، شايد براي اينکه تيبي کمي قبل از من به دنيا آمده بود. آنروز روي ستون فقرات تيبي آزمايشي کردند که او را فلج کرد ... بعدا بارها و بارها تيبي را عمل کردند. يکبار تمام اعضاي جنسي تيبي را از بدنش خارج کردند و دست آخر براي هميشه تيبي را بردند . من در آشويتس پدرم ، مادرم ، دو برادر بزرگم ، همه خانواده ام را از دست دادم ، تيبي برادر دوقلوي من آخرين آنها بود. »
اوا موزز کر و خواهرش ميريام دختران دوقلوي دهساله را نيز براي آزمايش بردند ، دکتر منگله از مدتها قبل اوا و ميريام را برهنه در کنار هم مي خواباند و تمام جزئيات رشد و وضعيت اندامهايشان را مقايسه و يادداشت برداري مي کرد، اوا براي چند آزمايش انتخاب شد، دکتر منگله مي خواست بداند « انسان عليرغم از دست دادن چه ميزان خون قادر به زنده ماندن است » براي اين کار از بازوي راست اوا مقدار بسيار زيادي خون مي گرفتند. آخرين آزمايش منگله با اوا تزريق باکتري خطرناکي به بدن کودک دهساله بود، منکله عقيده داشت بدليل سن کم اوا موزز تنها دو هفته زنده خواهد ماند. اوا به طرز معجزه آسايي پس از دو هفته تب و درد شديد، زنده ماند. در اين مدت خواهرش ميريام تحت آزمايشات مداوم دکتر منگله قرار داشت. ميريام براي سالها قادر نبود نوع آزمايشات را توضيح دهد .

بسياري عقيده دارند، در مدت زمان کوتاهي پس از آغاز آزمايشات در آشويتس ديگر چيزي از تحقيقات علمي و جدي در رفتار دکتر منگله به جاي نمانده بود، او بدون شستن دست و ضدعفوني جراحي مي کرد، کيفيت آزمايشات بخصوص در ماههاي آخر، هيچ نسبتي با هر نوع فعاليت و پژوهش علمي نداشت. منگله چون ديوانه اي آدم مي کشت. قلب دوقلويي را در بدن دوقلوي ديگر فرو مي کرد ، بدون آنکه دستکش جراحي به دست داشته باشد. منگله آدم مي کشت ، چرا که هيچکس از او در باره دليل مرگ کودکان و نوزادان توضيح نمي خواست. چند صد متر آنطرفتر يک و نيم ميليون يهودي ، خواهران - برادران و والدين « دوقلوهاي منگله » پس از مرگ در اتاقهاي تاريک گاز ، سوزانده شدند. بر اساس آمار دکتر منگله از ۱۵۰۰ جفت دوقلو در آزمايشات خود استفاده کرد، از آن ميان تنها ۲۰۰ نفر زنده ماندند. اوا و ميريام موزر، از معدود بازماندگان آشويتس بودند که سربازان روس پس از ورود به اردوگاه مرگ از آنان فيلمبرداري کردند.اوا موزز کر ۷۰ ساله همواره جوانان را به يادآوري همه آنچه بر او و ۶ ميليون يهودي بيگناه گذشته فرا مي خواند و مي گويد: فراموش نکنيد ! چون آن که فراموش کند ، محکوم است به تکرار همه آنچه اتفاق افتاده است.

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

بهترین عکس سال

میگن که یک عکس را نباید توضیح داد اما خیلی ها هستند هنوز هنر عکاسی را لمس نکردند. تماشای عکس ها و آتلیه ها هیچ ارزش افزوده ای برای آنها ندارد و مشکل اینجاست که تابحال کسی برایشان این هنر را قابل لمس نکرده است. من خودم عکاس نیستم اما به قولی عکاس ها را خیلی دوست دارم. خودم هم بیشتر از سوژه مردم و جامعه خوشم میاد تا طبیعت. برای من عکس با مفهوم و کامل، حکم طعم دلپذیر و شهوت برانگیز یک کیک کره ای تازه را دارد. همونقدر که می تونم از خوردن آن کیک لذت ببرم می تونم از تماشای عکس هم لذت ببرم. برای دیدن یک عکس خوب باید از حس بینایی تان مانند یک حس لامسه استفاده کنید و آنرا با تمام وجود درک کنید.
عکسی که امروز برایم لذت بخش بود. عکس بدون شرح زیر است. برای عکس خودتان می توانید یک تفسیر داشته باشید اما عکاس مطمئن باشید خیلی حرف دارد.

چند مثال میزنم: پاهای بدون کفش نشان سنت است. دیدگاه عکاس از زاویه جامعه مردسالارانه است. حرکت با سرعت قطار نشان از حرکت رو به توسعه تمدن و مدرنیته دارد در حالیکه هنوز در سنت خودمان ساکن مانده ایم. زن به بالا نگاه می کند. در نا امن ترین نقطه قطار نشسته است. جاده ی سبز حکایت از همین داستان ظلم به زنان در زندگی روزمره دارد. زاویه عکس نشان می دهد که شما هم هنوز همین دیدگاه را دارید بر خلاف آنچه که ادعا می کنید.
خلاصه خودتان می توانید مولفه ای دیگر این عکس را بفهمید.



پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

لیلی و شیرین

یکی از نویسندگانی که در قتل های زنجیره ای ایران کشته شد نامش سعیدی سیرجانی بود. ماموریت نوشته های او آشنا کردن مردم امروز با گنجینه کهن فرهنگی ایرانیان بود تا به خود ببالند و از آنچه دارند به سادگی نگذرند. سعیدی سیرجانی با مرگش ما را فرا خواند تا با خواندن نوشته هایش بفهمیم به کدامین گناه کشته شد!
از آثار او می توان به کتاب سیمای دو زن اشاره کرد. او در این کتاب به بررسی دو چهره مونث شیرین و لیلی در منظومه های ((خسرو و شیرین)) و ((لیلی و مجنون)) نظامی گنجوی می پردازد.

نظامی گنجوی دو اثر عاشقانه و به تعبیر خودش هوسنامه را برای تغییر ذائقه و پرداختن از معارف الهی به معاشقات بشری و زمینی سروده است.
منظومه اول را بنام خسرو و شیرین به دلخواه خود و به یاد معشوق در جوانی از کف رفته اش ((آفاق)) می سراید. داستان واقعی عاشقی خسرو پرویز ساسانی و شاهزاده شیرین ارمنی که عمه اش حاکم ارمنستان ایران بود. گنجوی چون زمینه داستان را مناسب هنرنمایی می بیند با نهیب ( فرس بیرون فکن میدان فراخ است) همه استعداد هایش را در صحنه آراییهای داستان بنحوی ظاهر می کند که در این هشتصد سال کسی از حریفان و مدعیان به گردش هم نرسیده اند.
اما در سرودن منظومه لیلی و مجنون، بیش از میل دل شاعر، اطاعت فرمان شاهانه منظور است که شروان شاه اخستان بن منوچهر قاصدی نزدش فرستاده است با این فرمان که: در پی داستان خسرو و شیرین، اکنون ((لیلی و مجنون ببایدت گفت!)) و نظامی حیران مانده است تا چه کند که اینبار اندیشه فراخ و عرصه تنگ است. لیلی و مجنون داستان ملال انگیز بی هیجان و از اینها بدتر عاری از شکوه ایرانیان است.(( نه باغ و نه بزم شهریاری – نه رود و نه می و نه کامکاری)) . جوان سودازده دیوانه وضعی که مبتلا به جنون خودآزاری است و عاشق عشق و دیوانه دیوانگی است دل به دختری می بندد از تحقیر شدگان و بی پشت و پناهان روزگار، آنهم در کویر سوزان و خشک عربستان و در محیطی که میان زن ومرد تفاوت از زمین تا آسمان است!!

نظامی گر به اکراه تن به سرودن لیلی و مجنون می دهد اما به برکت طبع توانا موفق می شود داستانی ملال انگیز را بر صدر غمنامه های ادب فارسی بنشاند.
نظامی مدعی است هر دو داستان واقعی است و در آن دخل وتصرفی نکرده و به کمک شواهد تاریخی دعوی او پذیرفته است. حال خود تفاوتهای فرهنگی را ببین و مارا امروز ازین همه فرهنگ چه حاصل؟

لیلی پرورده جامعه ایست که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه انحرافی می پندارد که نتیجه اش سقوط حتمی است در درکات وحشت انگیز فحشاء؛ و به دلالت همین اعتقاد بدوی همه قدرت قبیله عرب معطوف این است که آب و آتش را- دختر و پسر- از یکدیگر جدا نگه دارند تا با تمهید مقدمات گناه، آدمیزاده جاهل در خسران ابدی نیفتد. همه مردم از کودک خردسال مکتبی گرفته تا پیران سالخورده قبیله مراقب جزئیات رفتار یکدیگرند. در این سرزمین تقوی بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقه ای رد و بدل کنند، که کودکان همدرس – با آن بچه سالی – نگاهی بدان معصومیت را از مقوله گناهان کبیره می شمارند و کف زنان و ترانه خوانان به رسواگری می پردازند و کار را به جایی می رسانند که پدر دختر را از مکتبخانه باز گیرد و زندانی حصار حرمسرا کند.
اما در دیار شیرین، ایران، منعی بر مصاحبت و معاشرت زن ومرد نیست. پسران و دختران باهم می نشینند و باهم به گردش و شکار می روند و با هم در جشن ها و مهمانی ها شرکت می کنند. و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران پاسدار عفافر ایشان است، که بجای ترس از پدر و بیم بدگویان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویش قائلند. در سرتاسر داستان خسرو و شیرین بیتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدمیزاده ی خیرخواه و مصلحت اندیشی به نهی از منکر برخاسته باشد و از عمل نامعقول شیرین انتقادی کرده باشد. گویا ایرانیان در برخورد با گناه دیگران، به یاد نامه اعمال خویش می افتند و به حکم بزرگوارانه ای دیده عیب بین خود را بر دلیری ها و جسارتهای جوانان فرو می بندند.

در دیار عرب جرم لیلی این است که زن بدنیا آمده است و چون زن است از هر انتخابی و اختیاری محروم است. گناه دیگرش زیبایی است و زندگی در محیطی است که بجای تربیت مردان به محکومیت زنان متوسل می شوند. در دیار لیلی حکومت مطلق با خشونت است و مردانگی به قبضه شمشیر بسته است. حتی به مراسم لطیفی چون خواستگاری هم با طبل جنگ و تیر و خدنگ می روند.
اما در ایران، مردان این سرزمین برای رسیدن به زن دلخواهشان هرگز به زور شمشیر و انبوه لشگر متوسل نمی شوند، چه یقین دارند این حربه بی اثر است. صحنه بدیعی که در برابر درب بسته ی اقامتگاه شیرین با قدرت طبع شاعر توصیف شده است قابل تامل است. شاهی مست از غرور سلطنت و آشفته از هوای دل رو به منزلگاه معشوق آورده است، بدین امید که یار دست از قهر و ناز بردارد و پذیرایش گردد. اما شیرین در قلعه را می بندد و با همه جلوه های جوانی و جمال بر پشت بام عمارت حاضر می شود و التماس های عاشق را ناشنیده می گیرد. زبان زنان این سرزمین از دست جور مردان عرب درازتر است و گزنده تر. در اینجا زن بودن و زیبا بودن لازمه اش بدبختی و محکومیت نیست.

شیرین نیمه برهنه جلوی شاپور نقاش روزها می نشیند تا تصویرش را بکشد و برای دربار خسرو بفرستند. شیرین وقتی در سفر برهنه می شود و در رودخانه خود را می شوید، خسرو در پشت پناهگاهی پنهان می شود و فقط نظاره گر می گردد و لذت می برد بدون آنکه جلو برود و کاری ناشایست نماید.

عشق هر دوزن در زندگی مردانشان تحول می آفریند:
لیلی، قیس مجنون را به دیوانگی و جنون می کشاند.
شیرین با این نصیحت به خسرو که رعایت تعادل شرط عقل است و آدمی را منحصرا برای عیاشی و بلهوسی نساخته اند و جهان نیمی زبهر شادکامی است و دیگر نیمه اش باید صرف کار و نام گردد. چنان تکانی به شاهزاده تاج و تخت از کف داده می دهد که از مجلس بزم پا در رکاب اسب می آورد و به نیت بازپس گرفتن ملکت موروثی خویش راهی دیار روم می شود!!!
امروز ما کجائیم؟ در جامعه لیلی زندگی می کنیم و دم از عشق خسرو و شیرین می زنیم. وقتی اینها را می نویسم اشک در چشمانم از آنچه بر شیرین های ایرانی گذشته جمع می شود. دلم به حال خودم و خودت می سوزه و به این فکر می کنم که فرزندم را در این زمانه لیلی چگونه می توانم شیرین وار یا خسرو وار بزرگ کنم؟

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

قهقهه ای بر خشونت نهفته ی درون ما

دیروز در روزنامه خواندم دو خواهر در شیراز، خواهر کوچکترشان را به قتل رساندند. تیتر عجیبی نیست، اگر بخواهی صفحه حوادث را این روزها در هر گوشه ای از دنیا دنبال کنی با موارد عجیب تر از این روبرو میشوی. اصولا اعتقاد دارم خواندن صفحه حوادث یعنی سوزوندن وقت و جزو آن دسته ای نیستم که خواندن این صفحه را هر روز صبح دنبال می کنند و اسمش را میذارن عبرت گرفتن و آگاهی یافتن از حوادثی که می تواند برای ما نیز تکرار شود. فکر می کنم اکثر کسانی که این صفحه را به دقت دنبال می کنند بدون اینکه خودشان بدانند بیشتر از آنکه آگاهی شان را بالا ببرند دارند گوشه ای از وجود خودشان را که با غریزه خشونت سیراب میشه، پر می کنند. بحث طولانی دارد اینکه غریزه اصلی آدمها فقط سکس نیست شاید خشونت مهمترین قسمت آن باشد که در آدمها ضعیف و قوی دارد؛ دنبال کردن صفحه حوادث، تماشای فیلم های خشن، میل به خشونت در کودکی علیه حیوانات و... از این دست هستند. برای اینکه بیشتر هم بدانید کافی است فیلم های غریزه اصلی و Hostel را تماشا کنید یا با این نظریه در کتاب جاودانگی میلان کوندرا آشنا شوید.

اما از موضوع کمی دور شدم. داشتم خبری را می گفتم که دو خواهر، خواهر کوچکترشان را به قتل رساندند. این دو خواهر شبانه تصمیم می گیرند با روسری و بالش خواهرشان را خفه کنند.اما این کار نه از روی حسودی بلکه بخاطر دوستی خواهرشان با یک پسر بوده است. آنها برای اینکه آبروی خانواده در جایی که زندگی می کنند نرود و از آنجایی که خوابیدن یک دختر و پسر در فرهنگ مزخرف ما نشانه ی آبروریزی می باشد، خواهرشان را بدون هماهنگی با والدین می کشند تا بیشتر از این خواهرشان زبانزد این و آن نشود!!

تحقیقات پلیس نشان می دهد که این دو خواهر اصلا مشکل روانی ندارند، خانواده ی آنها اصلا آدمهای عجیب غریب و سنتی نیستند، هرگز عقده ای نداشته اند و پدرشان همیشه با محبت و تربیت درست با آنها رفتار کرده است و هرگز خشونتی در خانواده نبوده است. اما توجه داشته باشید که این دو دختر قتل یک انسان را کمتر از خوابیدن و عشق ورزیدن دو انسان شرم آور دانسته اند. به من نگویید که قتل های ناموسی سالهاست در ایران و نقاط مختلف دنیا وجود داشته است. اینجا شما با دو دختر جوان روبرو هستید. دو دختر که کمترین دردی در قلب خود نسبت به قتل انسانی دیگر احساس نکرده اند.

آیا تحقیقات پلیس نشان می دهد که خشونت و افکار متحجر و فرهنگ مزخرفی که ما داریم می تواند قاتل پرورش دهد؟ آنها به این نتیجه رسیده اند که در خانواده هیچ خشونتی نبوده است و حتی دست پدر خانواده روی فرزندان یا همسرش بلند نشده است، اما این تاثیر را دو خواهر از کجا گرفته اند که براحتی انسانی را کشته اند؟ جامعه مریض است. هرچقدر بگوییم غربیها به انحطاط اخلاقی رسیده اند، ما صدبار برابر بیشتر در انحطاط افتاده ایم. آخه لامصب این چه آبرویی است که با عشق میان یک دختر و پسر ریخته می شود اما با قتل حفظ می شود؟ وقتی که دو خواهر روسری را به گردن خواهر کوچکشان انداختند و می کشیدند، وقتی که آن دختر معصوم دست و پا می زده، آنها به چی فکر می کردند؟ به اینکه کسی از آن جامعه ی مریض دیگر به خواهر آنها نخواهد گفت فلانی با فلانی دوست بوده؟ گند زدم به اون ایمان و اعتقادی که ما اسمش را گذاشتیم آبرو و بخاطرش خواهرمان را می کشیم.
نمی دونم پدر خانواده از امشب با دخترانش چه می کند؟ نمی دونم با خودش و جامعه ای که در آن بزرگ شده چه می کند؟ هرچند که به درست از قصاص و اعدام آنها صرفنظر کرده است، اما پدر خانواده سرگشته از آن است که چه کم گذاشته بوده و چه اشتباهی کرده است که چنین مصیبتی را باید تحمل کند. غافل از آنکه او بیگناه است، دخترکان قاتل و بی رحمش بیگناهند، حکومت بیگناه است و آنچه که نمی بینیم من و تو هستیم که گناهکاریم..من و تویی که غیبت کردن پشت سراین و آن و سرک کشیدن در زندگی آدمهای اطرافمان، لذتی تمام نا شدنی برایمان شده تا از حرف در آوردنمان برای این و آن لحظه ای خوش برای خویش بسازیم و فکر نکنیم که وقتی دخترک شیرازی در حال خفه شدن بوده است، این من و تو بودیم که پای مرگ او قهقهه سر دادیم. شرم بر مایی که درس نمی گیریم.